تبليغاتX
worodممنوع!!!


آخرین قسمت ورود ممنوع:


 اول روز مادر و روز زن رو به تمام مادران و بانوان عزیزو مهربونو ایرونی خودم تبریک میگم.

  دوم:سلام امیدورام حال همتون خوب باشه،خداروشکر میکنیم که در این مدت که باشما دوستان گلمون بودیم روزگاری خوب وخوشی رو سپری کردیم روزهایی پراز شادی و روزهایی متاسفانه غمگین که امیدورام هیچ وقت برای هیچکس پیش نیاد دراین مدت دوستان من برای برپا موندن این وب تلاشهایی بیشماری رو انجام دادن که  این وب بتونه در راستای میل شما به جنبه های مختلف قدم کوچیکی برداریم خدا رو شاکریم که تا حدی تونستیم دراین راه موفق باشیم به گفته خودتون ،از کامنتهای قشگتون ممنونیم که با این نظرها مارو راهنمایی وخوشنود میکردید در این مدت جای امیر دوست عزیزمون خیلی خالی بود ای کاش ای کاش امیر پیشمون بود اما حیف ...

 وسوم دراینجا باید بگیم که ما به قسمت آخر رسیدیم و این آخرین پست ما بود خیلی خیلی سخته اما خوب باید رفت کارهایی بیشماری که داریم اجازه نمیده پیش از این  درکنار شما وبلاگ نویسان ودوستان خوبوگلمون  باشیم نمیدونم شاید برگشتیم اما ...

وچهارم از اینکه در این چند مدت مارو تحمل کردید ممنونیم وبراتون آرزوی بهترینها رو میکنیم در این وب با دوستهایی خیلی خیلی مهربون  وبا کمالات و متینو خوبی آشنا شدیم واز شون درسهای خوبی گرفتیم که مطما هستیم در زندگیمون تاثیر گذاره و ازاین بابت خدارو شاکریم.

و پنجم ازتون  برای خودم یه خواهش داشتم که برام دعا کنید این ترم رو هم تموم کنم و بتونم ارشدمو با معدل خوبی بگیرم واقعا این ترم برام سخت ومشکله بازم ازتون ممنونم. ودرآخرین دیالوگم باید بگم برای همه دعا  میکنم که موفق وپیروز باشن زیرسایه پدرومادر عزیزشون ولحظه به لحظه زندگیشون پر از شادی وکامیابی باشه و از خدای مهربون فرج صاحب الزمان مهدی زهرا حاکم مطلق عدل  رو  هر چه زودتر خواستاریم  (آمین)


یاحق

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 19:51  توسط فرشاد ... | 

<< دعاي دختر كبريت فروش>>


دوباره گوشي‌ام زنگ زد، مهدي بود، از صبح سه بار زنگ زده بود.


- جانم مهدي!

- هنوز راه نيفتادي؟ پسر بجنب! تا اينجا كلي راهه، حالا نمي‌شه نري اصفهان؟

- گفتم كه! بايد چك رو بگيرم از منصوري، پولش رو امروز ريختم به حسابش، مي‌شناسيش آدم خرده شيشه داريه، نمي‌خوام چكم دستش بمونه، يه سري كار هم بايد سفارش بدم از اصفهان، فقط خودم بايد برم، حالا هم فاله و هم تماشا، از اون طرف هم مي‌اندازم تو جاده شهركرد و ايذه زود مي‌رسم. بهادر گفت گازش رو بگيرم هشت ساعته مي‌رسم اهواز.

- من كه چشم ديدنت رو ندارم فريبرز! اين آبجي مون  گير داده كه بهت زنگ بزنم!

صداي خنده سيمين را  مي‌شنيدم كه حتما داشت توي سر و كله مهدي مي‌زد.

هنوز تهران بودم و خيابان‌ها را گز مي‌كردم، نزديك جمهوري ترافيك بود، هواي گرم آخر بهار خودش را از شيشه رد كرده بود و آفتاب درست توي ملاجم بود، دختر كوچكي كه توي دستش قوطي‌هاي كبريت بود، تند تند مي‌رفت و از شيشه باز ماشين‌ها كبريت‌هايش را نشان مي‌داد و مي‌فروخت، با خودم گفتم چقدر شبيه دختر كبريت فروشه توي اون داستان! الان اين بايد سركلاس درس باشه، اينجا چيكار مي‌كنه وسط خيابون! راننده بغل دستي‌ام گفت: فكر كنم اون جلوها تصادف شده!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 20:8  توسط فرشاد ... | 

    

عشق یکطرفه: کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد؟




وقتی کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد، چه باید بکنید؟ با اینکه ممکن است اولین واکنشتان به اصطلاح آویزان شدن و سعی در برقراری ارتباط باشد، اما بهترین راهکار این است که واقعیت را بپذیرید و سعی کنید آن فرد را فراموش کنید.

"اگر ندیده بودمت، دوستت نمی داشتم. اگر دوستت نداشتم، عاشقت نمی‌شدم. اگر عاشقت نشده بودم، دلم برایت تنگ نمی‌شد. اما همه این کارها را کردم، می‌کنم و خواهم کرد."

درد دوست داشتن کسی که هیچ علاقه‌ای در قلبش به شما احساس نمی‌کند، نابودتان می‌کند. شما هم کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد؟ پس احتمالاً با احساسات نومیدانه مربوط به آن آشنا هستید. وقتی فکر کنید که آن فرد دقیقاً همانی است که می‌خواهید، این احساسات قوی‌تر هم می‌شوند. بیشتر آدم‌ها با امید اینکه روزی بتوانند آن فرد را به دست بیاورند روزگار می‌گذرانند اما این امیدها هیچ‌وقت به واقعیت بدل نمی‌شوند و آنها را با چشمانی گریان و دلی پردرد بر جای می‌گذارند. عشق نافرجام را همه ما احتمالاً تجربه کرده ‌ایم. منتظر وصال یک عشق شدن ممکن است شکستن قلبتان را به دنبال داشته باشد. با اینکه به نظر دشوار می‌آید اما فراموش کردن و ادامه زندگی بهترین کاری است که می‌توانید انجام دهید.

وقتی کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد، چه باید بکنید؟

واقعیت را بپذیرید: وقتی عاشق کسی هستیم احساس می‌کنیم که آن فرد تنها کسی است که می‌تواند ما را شاد و خوشبخت کند. چیزی که نمی‌توانیم درک کنیم این است که هیچوقت نمی‌توانیم با کسی که دوستمان ندارد خوشبخت شویم. پس بااینکه ممکن است احساس کنید می‌توانید برای همه عمر به آن فرد متعهد باشید، اما فرد مقابل این احساس را به شما ندارد. پس به جای سعی و تلاش برای برقراری ارتباط با آن فرد سعی کنید این واقعیت را بپذیرید که این عشق دوطرفه نیست و آن را فراموش کنید. دیگر وقت و فکر و انرژی بیشتری را صرف آن فرد نکنید. پذیرش این واقعیات باعث می‌شود بتوانید تمرکزتان را تغییر داده و اولین قدم برای فراموش کردن آن فرد را بردارید.

فراموش کنید: برهم خوردن یک رابطه عاطفی سخت‌ترین قسمت است. تا می‌توانید گریه کنید، بعد همه عکس‌ها و یادگاری هایی که او و زمانهای خوشی که با او داشتید را به یادتان می‌آورد، بیرون بریزید و از چیزها و جاهایی که شما را به یاد او می‌اندازد دوری کنید. درعوض رو به کارهایی بیاورید که مشغولتان می‌کنند، مثل گذراندن وقت با دوستانتان، انجام کارهایی که دوست دارید و از آن لذت می‌برید. این کار باعث می‌شود دیگر در مورد آن فرد خیالپردازی نکنید و به جنبه‌ های دیگر زندگی هم نگاه کنید.

عاشق شوید: اگر کسی دوستتان ندارد ولی باز هم با شما مانده است مطمئناً خیلی از خودش مایه نمی‌گذارد. به ‌جای آویزان شدن برای با او بودن، دست از عذاب دادن خودتان بردارید، دست از او کشیده و به زندگی خودتان برسید. به خودتان توجه کنید و به چیزهای غیرلازم نپردازید. با گذشت زمان یاد می‌گیرید که فراموش کنید و دوباره عاشق شوید.

عشق واقعی زمانی است که دو طرف بتوانند از نظر احساسی و ذهنی همه احساساتشان را با هم شریک باشند. این یک عشق سالم، متوازن و درست است. پس اگر به کسی ابراز عشق کرده‌اید و به نظر می‌رسد که او این احساس را به شما ندارد، دیگر عشق با ارزشتان را صرف او نکنید. با اینکه کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد، اما یادتان باشد که این پایان دنیا نیست. با گذشت زمان با کسی آشنا می‌شوید که می‌تواند شاد و خوشبختتان کند و به همان اندازه دوستتان خواهد داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 20:4  توسط فرشاد ... | 

رابطه جنسی در اوایل دوستی دختر و پسر:

اکثر قریب به اتفاق دخترانی که رابطه دوستی طولانی مدت با پسران دارند در آغاز رابطه دوستی علی رغم تصورشان درگیر روابط جنسی خواسته یا عمدتا ناخواسته می شوند.


بر اساس نتایج یک پژوهش که در شمال شهر تهران انجام شده است اکثر دختران طی ۲ سال اول رابطه خود باجنس مخالف، درگیر روابط جنسی می شوند.

این در حالی است که تقریبا همه دختران مورد مطالعه در ابتدای برقراری رابطه دوستی تصور می کرده اند که از درگیری جنسی مصون بوده، مهارت و قدرت کافی را در کنترل و هدایت روابط و دوستی دارند.


در بخش دیگری از این مطالعه آمده است اکثر قریب به اتفاق آنها در آغاز روابط دوستی با پسران بر این باور بودند که آنها خیلی زرنگ تر از آن هستند که دوستشان بتواند از آنها سوء استفاده جنسی کند.


در بخش تحلیلی این پژوهش یکی از علل درگیر شدن دختران در روابط جنسی برداشت نادرست آنها از روابط دوستی با پسران عنوان شده است.به عنوان مثال انگیزه و هدف اکثر دختران از برقراری رابطه دوستی با جنس مخالف جلب حمایت و عاطفه گزارش شده است،در حالی که در پسران، برقراری روابط جنسی انگیزه و هدف اصلی رابطه دوستی بوده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 20:4  توسط فرشاد ... | 

مراحل هیجان جنسی:


ایجاد هیجان جنسی در زن و مرد طبق پژوهش های Masters و Johnson به 4 بخش تقسیم میشود:

 

1 - مرحله تحریک


2 - مرحله اوج


3 - مرحله ارضاء


4 - مرحله بازگشت


(این مطلب فقط یک تحققیق وتنظیم خانواده است )

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 19:41  توسط فرشاد ... | 
10+1روش برای شاد کردن خانمها:

 
1) زن ها دوست ندارند میهمان ناخوانده داشته باشند، بنابراین به آنها وقت کافی بدهید تا آماده شوند. آمادگی آنها برای پذیرایی امری حیاتی است.
2 ) هر روز از همسر خود سوال کنید که چه کاری می توانید برایش انجام دهید.

3 ) وقتی از شما خطایی سر می زند اظهار تاسف کنید. وقتی هم که تقصیر از شما نیست باز هم اظهار تاسف کنید!
4 ) وقتی اوضاع قمر در عقرب است، لبخند را فراموش نکنید. اگر بخندید دنیا هم با شما می خندد و اگر گریه کنید یقین بدانید که دنیا شما را تنها خواهد گذاشت.

5 ) از تلاش های همسرتان تشکر کنید و ببینید این تشکر تا چه حد موثر واقع می شود.
6 ) به این فکر کنید که همسر شما زن خیلی خوبی است، مادری بسیار خوب، عروسی بهتر از دیگر عروس ها و اگر به این طرز فکر ادامه دهید، او همین طور خواهد شد.

7 ) خسیس نباشید و در ستایش همسر خود دست و دلباز باشید. اما به یاد داشته باشید که در هیچ موردی مبالغه نکنید. باید همسرتان استحقاق تعریف و تمجیدی را که شما می کنید، داشته باشد وگرنه ممکن است نتیجه ی خوبی ندهد.

8 ) همسر خود را تشویق کنید و کمک کنید تا استعدادهای پنهانی او شکوفا شود.
9 ) به جای هدایای گرانبها، وقت خود را در اختیار همسرتان قرار دهید. نشان دهید که به او توجه دارید، حتی پس از یک روز کار سخت! برای او هدیه ای ببرید حتی یک شاخه گل به این ترتیب او خوش اخلاق می ماند.

10 ) بدانید زمانی که همسرتان از سر درد شکایت می کند، چاره سر درد او قرص مسکن نیست، بلکه یک لبخند است.
11 ) هرگز با همسرتان نجنگید، چون امکان ندارد در جنگ برنده شوید. در عوض از قلم برای نوشتن آن چه در ذهن دارید استفاده کنید. بعد آن را به همراه شاخه ای گل تحویل او بدهید.


+ نوشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 19:39  توسط فرشاد ... | 

دوستی که هرگز پایان نیافت...


با اینکه سال‌هاست از آن اتفاق تلخ مي‌گذرد، اما هنوز هم از مرور خاطراتش غمگین و دل شکسته خواهم شد. خاطراتی که تا زنده هستم برایم دردناک و غم‌انگیز است. روزهایی که از دست رفت و محبتی که هیچ گاه به بار ننشست...

از دوران کودکی چندان خاطره خوبی به یاد ندارم. فقر و نداری مرا تبدیل به دختری ساکت، منزوی و بی‌هیجان کرده بود. . انگار دنیا برایم یک دور تسلسل بود. دنیایی که هیچ چیزش برایم زیبا نبود و احساس اینکه هیچ کسی مرا را نمي‌فهمد، آن را به زندانی با دیوارهای نامرئی مبدل کرده بود. با اینکه فقط 11-12 سال بیشتر نداشتم، اما شانه‌هایم به اندازه زنی 40 ساله سنگین بود. خسته بودم. خسته از زندگی و خسته از زندگی کردن. فقر و تنگدستی خانواده و دعوای پدر و مادرم مانند خوره، روحم را مي‌خورد. آرزو مي‌کردم‌اي کاش آنقدر پولدار بودیم که دیگر مادر و پدرم سر بي‌پولی و نداری بحث و مشاجره نمي‌کردند. روزها تند و تند مي‌گذشت و در گذر این روزها، خسته و بی‌رمق به سوی فردایی چشم دوخته بودم که تقریبا هیچ امیدی نسبت به آن نداشتم.

با همه مشکلاتی که بود، بالاخره دوران راهنمایی را تمام کردم. هر وقت به هم سن و سالانم نگاه مي‌کردم، آنقدر خودم را دور از آنها مي‌دیدم که انگار آنها هم نسل من نبودند. شاید مشکلات، کار خودش را کرده بود و مرا آنقدر پخته و رنج کشیده بار آورده بود که حتی دیگر نمي‌توانستم حرف همکلاسی‌هایم را بفهمم. به نظرم آنها در دنیایی زندگی مي‌کردند که فرسخ‌ها با دنیای من فاصله داشت. دنیایی که تنها در سطح هر چیز گیر کرده بود و زودگذر، و هیچ کدام معنی حرف‌های هم را نمي‌فهمیدیم. اما کم کم که گذشت متوجه شدم دارم از دوستانم دور و دورتر مي‌شوم. تبدیل به دختری شده بودم که تقریبا هیچ دوستی نداشت. با اینکه با همه آنها دوست بودم، اما به نظرم هیچ کدام از آنها نمي‌توانستند هم کلام خوبی برایم باشند. با خودم فکر مي‌کردم اگر از مشکلات و از موقعیتی که در آن هستم، برایشان بگویم حتما مسخره‌ام مي‌کنند و این حرف‌ها را متعلق به بزرگترها مي‌دانند. اگر هم اینگونه مي‌شد به آنها حق مي‌دادم. چرا که مشکلات و دغدغه‌های فکری‌ام مربوط به یک نوجوان 14-15 ساله نبود. مشکلات زنی بود که سال‌ها زندگی کرده و به قول معروف سردی و گرمی روزگار را چشیده است. با اینکه دلم نمي‌خواست اما این طرز زندگی، تفاوتهای زیادی را بین من و همکلاسی‌هایم ایجاد کرده بود. به خاطر مشاجره و دعواهای شدید پدر و مادرم به خصوص در نیمه‌های شب که از خواب مي‌پریدم، موجودی ترسو و بدون اعتماد به نفس شده بودم. من دختر اول خانواده بودم و وقتی مادرم قهر مي‌کرد و مي‌رفت، مي‌بایست از برادر و خواهران کوچکترم مراقبت مي‌کردم. تنها یک همصحبت داشتم که همیشه آرام و بی‌صدا و بدون آنکه قضاوتی درباره‌ام داشته باشد، با لبخند زیبایی، به تمام حرف‌هایم گوش مي‌کرد. هیچ گاه مسخره‌ام نمي‌کرد وهیچ ترسی نداشتم که همه چیز را به او بگویم. هر وقت دلم مي‌گرفت با او درد و دل مي‌کردم و به طرز عجیبی احساس سبکی مي‌کردم. بهترین ساعتی که با هم بودیم شبها بود. وقتی سرم رابالا مي‌گرفتم و به او نگاه مي‌کردم، آنقدر زیبا بود که با وجود هزاران هزار ستاره‌اي که در دل خود جا داده بود، احساس تنهایی‌ام را برطرف مي‌کرد. آسمان محرم و هم راز من بود و هر گاه به آن نگاه مي‌انداختم، همه چیز را فراموش مي‌کردم. نگاه کردن به آسمان آنقدر برایم لذت بخش و دلنشین بود که یک بار به خاطر این سربه هوایی نزدیک بود در خیابان تصادف کنم.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 19:31  توسط فرشاد ... | 

(زنان تنها بازي روزگار)


  پدرم سه تا پسر و دو تا دختر داشت و من تنها فرزند او از زن اولش بودم. از زماني كه به ياد دارم نامادري، در كنارم بود و هيچ خاطره‌اي از مادرم در ذهن ندارم. اصلا نمي‌دانم مادرم زنده است يا مرده؟! از هر كسي مي‌پرسيدم، يك چيزي به من مي‌گفت و من هر روز سرگردان‌تر از روز قبل مي‌شدم.

آنچه از دوران كودكي‌ام به يادم مانده اينكه تا هفت سالگي پيش مادربزرگم بودم. پيرزني خوب و مهربان، فكر مي‌كنم تنها حرف راست و درستي كه درباره مادرم شنيده بودم از جانب او بود. مادربزرگم مي‌گفت: مادرم وقتي من نوزاد بودم از پدرم طلاق گرفته و نزد قوم و خويش خود و به يكي از شهرستان‌هاي دور كشور، برگشته است و از آن زمان هيچ‌كس از او خبري ندارد.

هفت ساله بودم و خودم را براي رفتن به مدرسه آماده مي‌كردم كه زمزمه‌هايي ناآشنا به گوشم رسيد. زني غريبه با چهره‌اي كه گرفته و بداخلاق بود، به همراه پدرم به خانه مادربزرگم آمدند و مرا همراه خودشان بردند، مادربزرگم در يكي از شهرهاي نزديك تهران زندگي مي‌كرد و پدرم در يكي از روستاهاي آن شهرستان، به دامداري مشغول بود.

اوايل فكر مي‌كردم آن زن، مادرم است و آمده كه پيش ما بماند، اما چند روز بيشتر طول نكشيد كه فهميدم آن زن نه مادر من بلكه نامادري من است. نامادري كه با مهرباني بيگانه بود من كه سال‌ها در كنار زني مهربان و بامحبت زندگي كرده بودم، كنار آمدن با چنين رفتاري برايم سخت و طاقت‌فرسا بود.

من آن زمان دختر بچه‌اي هفت ساله بودم، براي رفتن به مدرسه مثل بيشتر بچه‌ها روزشماري مي‌كردم اما روز اول مهر در عين ناباوري، نامادريم لباس‌ها و كيف و كفش مدرسه‌ام را دور ريخت و به من اجازه نداد كه به مدرسه بروم. مثل ابر بهاري اشك مي‌ريختم و از او مي‌خواستم كه بگذارد من به مدرسه بروم اما او با سنگدلي تمام، دوستانم را كه آمده بودند تا با هم به مدرسه برويم، از خانه بيرون كرد و چنان كتكي به من زد كه تحملش براي...

اين خاطره‌اي بود كه از روز اول مهر به يادم مانده، ديگر از آن سرزندگي و شادابي چيزي در وجودم باقي نمانده بود. نامادريم هر روز با رفتار و سخنان آزاردهنده‌اش جسم و روح نحيف مرا مي‌آزرد و اجازه هيچ‌گونه گله و شكايتي را به من نمي‌داد.

من همچون نوكر خانه‌زاد او، مجبور بودم از طلوع خورشيد تا برآمدن مهتاب، كارهاي او و بچه‌هايش – كه در حكم خواهر، برادرهايم بودند – را انجام دهم. نظافت خانه، شستن لباس‌ها، درست كردن غذا، همه و همه برعهده من بود و دستمزد من در برابر اين همه خدمت و كار اجباري كتك‌هايي بود كه هر شب از دست نامادريم نوش‌جان مي‌كردم... شايد تعجب كنيد، اگر بگويم كه پدرم شاهد اين جريانات بود، اما هيچ كلامي بر زبان نمي‌آورد و هيچ دفاعي از من در برابر آن زن انجام نمي‌داد. شايد مي‌ترسيد كه رفتاري خشن‌تر نسبت به من، با او داشته باشد شايد هم... نمي‌دانم، هر چه بود پدرم هم فرقي با ناپدري نداشت و اين من بودم كه همچون شمعي در اين ميان، قطره آب مي‌شدم و هيچ منجي و فريادرسي نداشتم.

هر بار كه از دست آزار و اذيت‌هاي نامادريم به تنگ مي‌آمدم، در خلوت خودم رو به آسمان‌كرده و با خدا راز و نياز مي‌كردم و اين تنها آرام‌بخش و تسكين‌دهنده من بود.

             



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 19:23  توسط فرشاد ... | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام خوش آمدید
لبخند می زنی، اما دستی تکان نمی دهی..... ای کاش آن قاب، قاب پنجره بود.

پیوندهای روزانه
دوریها (سحر جان)
آرام (عسل جان)
عشق جاوید (مهسا جان)
گله همیشه بهارم(مهسا جان)
حرف یک دل (نرگس جان)
بهار (پرستو جان)
دلم میخواد بهت بگم (عزیز دلم پریا جان)
فرشته آسمون(شقایق جان)
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل خرداد 1390
هفته چهارم فروردین 1390
هفته چهارم اسفند 1389
هفته اوّل اسفند 1389
هفته چهارم بهمن 1389
هفته دوم بهمن 1389
هفته اوّل بهمن 1389
هفته چهارم دی 1389
هفته دوم دی 1389
هفته اوّل دی 1389
هفته چهارم آذر 1389
هفته دوم بهمن 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
نویسندگان
فرشاد ...
farshad
نیماجان
نیلوفر عزیز
شیدا عزیز
نگین
علی رضا
پیوندها
چشم های پر ستاره (غزل )
دوستت دارم (فاطمه جون)
خواب بیداری(گلناز)
حرف های مونده رو زبون(نگار)
باران عشق در تنهایی(ترانه)
دل شکست(بهار)
تنگ شکسته
عاشقانه(رضا)
MY BEST LOVE (پرنیا)
من و عشقم مهرزاد(مینا)
happy
من از عالم تو را تنها گزینم(میناجون)
خاطرات یک عدد صبا(صباجون)
غمکده(رز عزیز)
کلبه ی تنهایی من(هستی جون)
حسرت خیس...(حامدعزیز)
آسمان همیشه آبیست
niiiiiiight girlsssssss
هستی(هادی عزیز)
آخرین کبریت(بهار جون)
ماهی جون آبیه دریا رو فراموش نکنی
خزان عشق(شیرین جون)
خدايا كمكم كن (مریم جون)
یا تو یا هیچکس(فهیمه جون)
ايكامپ(حامد عزیز)
حامد عزیز
یه حرف تازه(نیلوفر عزیز)
دختر مهربوووووون(سایه جون)
دخترونه...(حمیده جون)
با سبقت روی خط سرنوشت(الی جون)
عشق-عکسهای زیبا(سمانه جون)
دخترک تنها(مریم جون)
زندگی اغاز نبود پایان بود
كلبه ی تنهايی(الی جون)
کلبه ی تنهایی(نرگس جون)
نامه هاي عاشقانه من(نیلوفر جون)
(نگین جون)girl belink
منتظرت میمونم(مهساجون)
دخترک تنها(مریم جون)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

آمار سایت